مهاجر

بالاترين آزادي ها آزادي از خود است - امام روح الله (ع)

آمار بازدیدکنندگان

82302

تکه ای از آسمان (بر اساس زندگی شهید محمد بروجردی)-3

تکه ای از آسمان (بر اساس زندگی شهید محمد بروجردی)

نویسنده : حسین فتاحی

 

 

 

مسيح كردستان

اوايل زمستان سال 1361 بود . درگيري ضد انقلاب با نيروهاي سپاه و ارتش به اوج رسيده بود . با اين كه از همه امكانات استفاده مي شد ، اما به خاطر شرايط جغرافيايي ، برفگير بودن راهها و منطقه محل درگيري و پرهيز از كشتار مردم بي گناه ، عمليات كند پيش مي رفت . مي شد گفت كه وجب به وجب جاده ها و مناطق را پاكسازي مي كردند و جلو مي رفتند روزي نبود كه بروجردي از منطقه بازديد نداشته باشد .

در يكي از روزها ، سوار بر جيپ ارتش ، جاده برفگير و مارپيچ كوهستاني را بالا مي رفت . گردنه را كه رد كردند ، افتادند توي يك سرازيري و براي اين كه جاده لغزنده بود و خطرناك ، راننده با دنده سنگين راه را ادامه داد . ناگهان چشم بروجردي به نيروهايي افتاد كه جاده را بسته بودند . بروجردي از همان دور توپ را ديد كه در كنار جاده به طرف پايين و ته دره نشانه رفته . تعجب كرد . چون منطقه را مي شناخت ، مي دانست كه در ته دره روستاي كوچكي است با چهل پنجاه نفر جمعيت .

وقتي به نزديكي  نيروها رسيدند ، راننده سرعتش را كم كرده بود . محمد در را باز كرد و پايين پريد . تا آن طرف جاده دويد و نگاهي به اطراف انداخت . روستا به وسيله نيروهاي ارتش محاصره شده بود . آرايش توپ محمد را سراسيمه كرد . نگاهي به اطراف انداخت . محمد ، سرهنگ را شناخت . دويد طرف او و با نگراني پرسيد : سلام عليكم . چي شده جناب سرهنگ !‌

سرهنگ كه از شدت سرما گونه هايش قرمز شده و تكه هاي كوچك يخ به ريشهايش چسبيده بود ، گفت : از ديشب تا حالا اينجا زمينگير شده ايم . چند تا ضد انقلاب در روستا سنگر گرفته اند و مانع پيشروي نيروها شده اند .

بروجردي گفت : خب ، حالا مي خواهيد چه كنيد ؟ اين توپها چرا خانه هاي روستا را نشانه رفته اند ؟

سرهنگ گفت : چاره چيست ؟ ضد انقلاب خودش را تسليم نمي كند . گفتيم ، چهار تا گلوله توپ بيندازيم توي روستا ، تا اينها خودشان را تسليم كنند .

محمد با تأسف گفت : توي آن خانه ها مردم زندگي مي كنند .

سرهنگ گفت : چاره اي نداريم .

دو طرف دره را نشان داد . دو يال بلند تا دور دست ادامه داشت . محمد لحظه اي روستا را نگاه كرد . بعد انگار كه با خود حرف مي زند ، گفت : نه جناب سرهنگ . اين درست نيست . مردم كه گناهي ندارند . ما بايد مشكلمان را يك جور ديگر حل كنيم .

سرهنگ با تعجب گفت : مي گويم ضد انقلاب توي اين خانه ها سنگر گرفته ، شما مي گويي نكوبيمشان !

محمد گفت : نه . ما چنين حقي نداريم . ما براي آباد كردن به اينجا آمده ايم ، نه خراب كردن .

سرهنگ گفت : مطمئني كه اشتباه نمي كني ؟ ما با هزار مكافات خودمان را به اينجا رسانديم و اين آرايش را به نيروهامان داديم . از صبح اين چهار قدم راه را آمده ايم جلو !

بروجردي گفت : به هر حال دستور بدهيد كسي شليك نكند .

سرهنگ با شك و ترديد و دو دلي از بروجردي جدا شد و رفت طرف نيروهايش . محمد اسلحه اش را به دست پاسداري كه كنارش ايستاده بود ، داد و خود پياده به طرف سراشيبي راه افتاد . شيب دره زياد بود و او با زحمت پايين مي رفت . پاهايش تا زانو در برف فرو مي رفت . سرهنگ كه متوجه رفتن محمد شد ،‌ايستاد و داد زد : كجا مي رويد ؟ جانتان در خطر است . صبر كنيد !

محمد نايستاد . همه چشم به او داشتند و دل نگران بودند . دست خالي به طرف ضد انقلاب مسلح مي رفت . هر لحظه انتظار شليك از داخل خانه ها مي رفت .

ناگهان پنجره خانه اي باز شد . پاسداري فرياد كشيد : مواظب باشيد !‌

محمد لحظه اي ايستاد . نگاه به پاسداري كه پشت پنجره ايستاده بود كرد و به راهش ادامه داد . چند لحظه بعد در خانه اي باز شد و ماموستاي پير روستا از خانه بيرون آمد . دستهايش را بالا گرفته و به طرف محمد در حركت بود . چيزي شبيه عبا بر دوش داشت و همين او را از ديگر پيرمردها جدا مي كرد .

با جلو آمدن ماموستا در خانه ها يكي يكي باز شد و محمد ديد كساني در قاب در خانه ها ايستاده اند . ماموستا هم اين را متوجه شد و يك لحظه برگشت و به مرداني كه با ترس او را نگاه مي كردند ،‌خيره شد . انگار همان نگاه ترس را از آنها دور كرد . مردها يكي يكي قدم پيش گذاشتند و پشت سر ماموستا جلو آمدند .

كمي دورتر از روستا ، جايي نزديك روخانه اي كه حالا پر از برف بود ، كنار درختچه اي كه بالاپوشي از برف به سر داشت ، ميرزا و ماموستا به هم رسيدند . ماموستا ، دستهايش را پايين آورده بود . بغل باز كرد تا محمد را در آغوش بگيرد . در همان حالت ، پشت سر هم مي گفت : باني چو ! باني چو !‌

محمد دستهايش را باز كرد و ماموستا را در بغل گرفت و گونه هاي پير و پر مويش را بوسيد . ماموستا لهجه كردي داشت اما به فارسي حرف مي زد . وقتي محمد دستهايش را از دست ماموستا جدا كرد تا بهتر به حرفهايش گوش كند مردم روستا را ديد كه پشت سر ماموستا حلقه زده اند . محمد متأثر به مردم چشم دوخت . فكر كرد اگر لحظه اي غفلت مي كرد و دير مي رسيد ، ممكن بود اين چهره هاي مظلوم و رنج كشيده درد و رنج سنگين تري را متحمل مي شدند . در دل خدا را شكر كرد كه جلو اين پيشامد را گرفته است .

تعارف و خوش آمد گويي و عذرخواهي ماموستا كه تمام شد ، محمد با صدايي كه اندكي لرزش داشت و با بغض همراه بود ، گفت : ما شرمنده ايم . ما را برادر خود بدانيد . مردم مسلمان كردستان ، ما براي خدمت به شما آمده ايم . كاش ضد انقلاب اجازه مي داد تا پول و امكانات اين همه لشكركشي را صرف ساختن مدرسه ، درمانگاه ، كارخانه و كارگاه مي كرديم . انقلاب مال شما است . بياييد دست در دست هم بدهيم و اين روستاها را آباد كنيم .

بعد محمد رو به ماموستا گفت : از اين مردم بخواه كه بروند آن بالا ، كنار نيروهاي ما تا در امان باشند . ما بايد اين چند ضد انقلاب را دستگير كنيم .

ماموستا برگشت ، رو به مردم ايستاد و از آنها خواست كه همراه او از سراشيبي بالا بروند . محمد جلو افتاد . ماموستا و مردم هم دنبالش . ولي هنوز چند قدم جلوتر نرفته بودند كه دو كرد مسلح از خانه اي بيرون آمدند . دستهايشان را بالا گرفته و پيش مي آمدند . به بروجردي كه رسيدند ، اسلحه هاشان را روي برفها انداختند . بروجردي به سربازي اشاره كرد تا اسلحه ها را بردارد : سرباز تند و سريع از سراشيبي پايين دويد و دو اسلحه كلاش را برداشت . سرهنگي كه بالا كنار جاده ايستاده بود ، به چند سرباز اشاره كرد تا خانه هاي روستا را بگردند . سربازها از سراشيبي پايين دويدند و خانه ها را گشتند . جز همان دو مسلح كسي در روستا نبود . همه خوشحال بودند كه بدون حادثه اي ناگوار ، همه چيز به خير گذشته است . سرهنگ كنار محمد ايستاد . نمي دانست چطور از او تشكر كند . از تصور كشتاري كه نزديك بود پيش بيايد ، بدنش به لرزه افتاد . دست محمد را گرفت و گفت : خدا اجرت بدهد ، نمي دانم چطور از شما تشكر كنم . اگر يك دقيقه دير مي آمدي ، معلوم نبود چه پيش مي آمد . بي خود نيست كه بچه ها شما را مسيح كردستان لقب داده اند .

 

 

ظهر عاشورا

عمليات براي آزادسازي جاده سردشت پيرانشهر ادامه داشت . مرحله اول عمليات يك هفته طول كشيد و با موفقيت پايان يافت ، اما شهادت شهيد ناصر كاظمي فرمانده تيپ ويژه شهدا نگذاشت كه شادي اين پيروزي به دهان بچه ها مزه كند .

محمد ، گنج زاده را به عنوان فرمانده تيپ ، به جاي ناصر كاظمي معرفي كرد . مرحله بعدي عمليات شروع شده بود . محمد لحظه اي استراحت نداشت . دلشوره داشت و هر لحظه منتظر حادثه اي بود تا اين كه خبر شهادت گنجي زاده را هم به او دادند . اين خبر او را از پا درآورد . اما وقتي به فكر بچه هايي كه مشغول عمليات بودند افتاد ، سعي كرد بر خود مسلط شود . مي دانست كه نيروها خسته و بي تاب هستند . چند عمليات پشت سر هم ، آن هم در سرماي كشنده كردستان و شهادت فرماندهان و همرزمانشان همه را از پا درآورده بود .

محمد به ميان نيروها رفت و خود فرماندهي آنها را به دست گرفت . هم بايد عمليات را پيش مي برد و هم روحيه نيروها را بازسازي مي كرد . محل استقرار نيروها جايي در دامنه صاف و هموار كوه بود . پايين دستشان جاده بود و بالا سرشان كوه . آن طرف جاده و روي يال رو به رو هم نيروهاي كاوه مستقر بود . با آمدن بروجردي بچه ها نيرو گرفتند . محمد نقشه جديدي كشيد . دست به عمليات زدند . اما جاي بدي گير افتاده بودند . آنقدر درگير بودند كه حساب روز و هفته از دستشان در رفته بود . تا اين كه يك روز ظهر ، محمد به نماز ايستاده بود . بعد از نماز حال عجيبي پيدا كرد . رو به يكي از نيروهايش گفت : امروز چه روزي است ؟ دل من بدجوري آشوب است!

ـ مگر نمي دانيد ؟ امروز عاشورا است !

اشك چشمان محمد را پر كرد . به ياد دوستان شهيدش افتاد ؛ به ياد امام حسين (ع) كه در چنين روزي و در چنين ساعتي آخرين نمازش را خوانده ؛ آن هم زير باران تير . مثل امروز كه نيروهاي او زير آتش ضد انقلاب بودند . رو به يكي از نيروهايش كرد و گفت : به بچه ها بگو جمع شوند . مي خواهيم عزاداري كنيم .

او لبخندي زد و گفت : چه مي گوييد ؟ اينجا و عزاداري ؟‌!‌سرمان را مي آوريم بالا ، مي زنندمان . چطور جمع شويم ؟ مگر خود شما تجمع بيش از سه نفر را ممنوع نكرده ايد !

ـ براي عزاداري امام حسين (ع) فرق مي كند

ـ ولي هر لحظه يك خمپاره اينجاها زمين مي خورد .

ـ عجله كن

او به آن طرف دره اشاره كرد و با حالتي خاص گفت : بچه هاي كاوه آن طرف زمين گير شده اند . اگر نتوانيم به دادشان برسيم ،  همه شان قتل عام مي شوند .

محمد ادامه داد : براي كمك به آنها ميخواهيم عزاداري كنيم . چند روز است داريم مي جنگيم ولي حتي يك قدم هم جلو نرفتيم . مي خواهيم از آقا امام حسين (ع) كمك بگيريم .

او دور و بر را نگاه كرد . كمي بالاتر يك شكاف كوچك بود . بچه ها را جمع كرد و همه نشسته سينه زدند .

نوحه خواني و سينه زني ، خستگي چند هفته اي بچه ها را از بين برد . وقتي مراسم تمام شد ، صداي تكبير بچه ها در كوه پيچيد . نيروها كه جان گرفته بودند ، به سوي ارتفاعات هجوم بردند . صداي تكبير آنها به نيروهاي كاوه رسيد . آنها هم جان گرفتند و صداي تكبيرشان بلند شد . ضد انقلاب كه ترسيده بود ، پا به فرار گذاشت .

ساعتي بعد ، نيروهاي دو طرف دره به هم رسيدند و يكديگر را در آغوش گرفتند . آن كه محمد او را براي جمع كردن نيروها فرستاده بود ، به گوشه اي پناه برده و گريه مي كرد . محمد پيش او رفت و گفت : مي بيني ما چه منابع انرژي داريم و گاهي ازشان غافل مي شويم ؟ ديدي چطور بچه ها نيرو گرفتند .

 

 

چند قدم تا بهشت

كار مهمي پيش آمده بود و بايد به اروميه مي رفتند . سرنوشت عمليات به اين رفتن بستگي داشت . محمد گفت : من آماده ام . با چي برويم ؟

هاشمي گفت : چند ماشين با تجهيزات كامل راه مي اندازيم و مي رويم .

محمد گفت : نه ، قضيه لو مي رود . نمي خواهيم دشمن از چيزي سردآورد . به علاوه ، با ماشين دير مي شود . بايد فوري برويم و برگرديم .

هاشمي گفت : ولي با هليكوپتر خطرناك است . مخصوصاً اين منطقه كه روي همه بلنديهايش ضد انقلاب سنگر گرفته .

محمد گفت : توكل بر خدا . ما به تكليفمان عمل مي كنيم . بگوييد يكي بيايد ما را ببرد . اميد به خدا .

با اين كه همه مخالف بودند ، محمد اصرار داشت كه اگر نرويم جان بچه ها در خطر است ، بايد برويم . اين بود كه هاشمي بيسيم زد و هليكوپتر آمد . باران گلوله بود كه در دور و اطراف مي باريد . هليكوپتر كه بلند شد ، صداي برخورد گلوله به بدنه آن شنيده شد . اما محمد از شدت خستگي سرش را به ستون در گذاشت و خوابش برد . چند لحظه بعد يكي از تيرها كار خودش را كرد وهليكوپتر دچار نقص فني شد . خلبان سعي كرد هرطور شده آن را هدايت كند و از منطقه دور سازد .

هاشمي زير لب ذكر مي گفت و گاهي هم قربان صدقه خلبان مي رفت كه هر طور شده هليكوپتر را به اروميه برساند . او مي ديد كه خلبان چه تلاشي مي كند . صورتش را كه غرق عرق بود ، مي ديد و لرزش دستهايش را و فشاري كه به اعصابش وارد مي شد . با همه اينها چند كيلومتر مانده به اروميه هليكوپتر كنترلش را از دست داد و به درختي خورد و سقوط كرد .

هاشمي چشم كه باز كرد ، هليكوپتر را ديد كه با سر به زمين افتاده و در هم فرو رفته . خودش از پنجره به بيرون پرت شده بود . هوش و حواس درست و حسابي نداشت .و نمي توانست بفهمد چه شده و كجا هستند . از ديدن خودش روي زمين و هلي كوپتر كه در هم فرو رفته بود ، تعجب كرد . چند دقيقه اي كه گذشت ، توانست بفهمد كه چه شده . تازه يادش آمد كه به طرف اروميه مي رفتند ، به ياد شليكهاي پي در پي ضد انقلاب افتاد و حادثه اي كه برايشان پيش آمد . ناگهان به ياد محمد افتاد . خواست برخيزد و دنبالش بگردد اما سرش گيج رفت و روي زمين افتاد . كمي صبر كرد ، بعد روي دو دست نيم خيز شد و درون هليكوپتر را نگاه كرد . محمد و خلبان گير افتاده بودند . حال ديگر مي توانست بفهمد كه بايد كاري كند و آنها را نجات دهد .

دوباره خواست بلند شود . روي دو زانو نشست و چهار دست وپا جلو رفت ، ولي كوفتگي پاها و كمرش آنقدر زياد بود كه نتوانست جلوتر برود . در همين لحظه سر و صدايي به گوشش رسيد . در حالت نيم خيز به جلو نگاه كرد . چند نفر روستايي به طرف آنها مي دويدند . آنها كه سقوط هليكوپتر را ديده بودند ، براي كمك مي آمدند . هاشمي داد كشيد : كمك كنيد ! زودتر ! تو رو خدا ، زودتر !

وقتي روستاييان به نزديكي هليكوپتر رسيدند ، با تعجب و حيرت به هليكوپتري كه سرش روي زمين ودمش در هوا معلق و به تنه درخت گير كرده بود ، خيره شدند . هاشمي كه دل تو دلش نبود ، با التماس گفت : چرا ايستاده ايد ، كمكشان كنيد . دونفر داخل هليكوپتر هستند .

مردها تا يك قدمي هليكوپتر جلو رفتند . شيشه طرف راست هليكوپتر شكسته ، ستون وسط كج شده و قسمت زيرين كف بالا آمده بود . مرد جواني در را گرفت و كشيد . خواست آن را باز كند . محمد كه بين صندلي و آهنهاي كف گير افتاده بود ، به مرد جوان لبخندي زد و گفت : خدا خيرتان بدهد . شما هم به زحمت افتاديد .

جوان در را كشيد اما در باز نمي شد . محمد گفت : اول برويد خلبان را نجات بدهيد .

چند نفري كه پشت سر جوان ايستاده بودند ، به آن طرف هليكوپتر رفتند تا خلبان را نجات دهند . تنها راه ، شكستن شيشه بزرگ كنار راننده بود . يكي سنگ برداشت و آهسته شيشه شكسته  و خرد شده را از بدنه هليكوپتر جدا كرد . اين كار چند دقيقه اي طول كشيد ولي آنها توانستند خلبان را سالم بيرون بكشند . خلبان گيج و منگ بود . حتي نتوانست خودش را روي زمين نگه دارد و به پشت خوابيد .

حالا نوبت محمد بود . همه دور هليكوپتر جمع بودند . هر كس هرجا كه دستش گير مي كرد ، مي گرفت و مي كشيد . اما محمد وسط صندليها و بدنه گير افتاده و پاي راستش شكسته بود . هاشمي با هر زحمتي كه بود ، خودش را كشاند كنار هليكوپتر . بدنه هليكوپتر را گرفت و كنار آن ايستاد و به آن تكيه داد . با اين كه پاهايش طاقت ايستادن نداشت . سعي كرد بايستد و روستاييان را راهنمايي كند تا زودتر محمد را نجات دهند . اما روستاييان كاري از دستشان برنمي آمد . وقتي از باز كردن در نااميد شدند ، هاشمي رو به دو نفر كه جوانتر بودند كرد و گفت : برادرها ، شما دو نفر از اين طرف برويد داخل هليكوپتر . سعي كنيد پاي دوست ما را از لاي آهن ها آزاد كنيد . فقط مواظب باشيد .

يكي از جوانها گفت : خطري ندارد ؟ آتش نگيرد ؟ هاشمي گفت : نترس . براي چي آتش بگيرد ؟ زود از اينجا برويد داخل .

دو جوان يكي پس از ديگري خود را به داخل كشاندند . اول دور و بر محمد را با دقت نگاه كردند . كف هليكوپتر بد جوري بالا آمده  و پاي محمد را گير انداخته بود . جوانها سعي كردند با كندن صندلي محمد را آزاد كنند . اما صندلي محكم بود و كنده نمي شد . جوانها ، زير بازوي محمد را گرفتند و خواستند از صندلي بلندش كنند . ولي پاي محمد گير كرده و درد چهره او را درهم  فرو برده بود . هاشمي كه يك چشمش به محمد و چشم ديگرش به جوانها بود ، داد كشيد : چكار مي كنيد ؟ پاي اين بنده خدا شكسته است ! مگر نمي بينيد چطور درد مي كشد !

بروجردي با همه دردي كه داشت ، رو به هاشمي گفت : برادر من ! چرا با مردم تندي مي كني ؟

هاشمي با عصبانيت گفت : آخر نديديد چطور شما را مي كشيدند .

محمد گفت : اينها آمده اند كمك . همه تلاششان را هم مي كنند . نبايد سرشان داد بكشي .

هاشمي دست بر سر گرفت و آهسته بر پيشانيش زد و گفت : ببخشيد . ما كه مثل شما نيستيم كه در هر لحظه و موقعيتي بر خود مسلط باشيم و حواسمان به مردم باشد . من فقط فكر شما بودم .

در همان لحظه يكي از جوانها چوبي را آورد ، اهرم كرد و توانست پاي محمد را آزاد كند . محمد را كف وانت يكي از روستاييان گذاشتند . خلبان و هاشمي هم جلو نشستند تا او را به بيمارستان برسانند . هاشمي فكر مي كرد خوش به حال اين بروجردي ، آنقدر به فكر مردم است كه هميشه فكر مي كنم ، در چند قدمي بهشت است .

 

 

پرواز

ايزدي با خود گفت : چرا محمد اينطوري شده ، چند روزي است انگار همه حرفهايش وصيت است . با همه خداحافظي مي كند ، از همه حلاليت مي طلبد و …

ايزدي به چهره آرام محمد خيره بود . محمد يك بار ديگر به ايزدي چشم دوخت و با لحني كه خواهش هم در آن بود گفت : خلاصه ، از امروز مسئوليت به گردن شماست . اين مردم را فراموش نكنيد !

ـ چشم ! چشم !‌چقدر مردم مردم مي كني !

ايزدي لحظه اي ساكت شده بود و بعد انگار چيزي يادش آمده باشد ، پرسيد : راستي مسافرتي جايي مي روي كه از همه حلاليت مي طلبي !

ـ آدم هميشه در سفر است ، يك لحظه بعدش را هم خبر ندارد . هر لحظه بايد آماده باشد و بايد همه را از خود راضي كند .

ـ خب ، بالاخره بر سر محل استقرار تيپ به جايي رسيدي ؟

ـ بله ، بين سه راهي نقده و جاده فرعي آن جاي مناسبي است . هم وسعت دارد ، هم كنار جاده اصلي است . مثل اين كه يك ساختمان نيمه خراب دولتي هم دارد كه مال وزارت كشاورزي است . مي روم از نزديك ببينم .

همه به دنبال بروجردي از پايگاه بيرون آمدند . ماشين محمد خراب بود . به همين دليل ماشين كاوه را برداشتند . كاوه اصرار داشت كه خودش هم همراه محمد برود ، اما بروجردي مخالف بود . سوار كه شد ، زود از داخل درها را قفل كرد . كاوه از پشت شيشه اعتراض كرد و سعي كرد در را با زور باز كند . بروجردي كمي شيشه را پايين كشيد و با محبت گفت : برادر من! شما لازم است اينجا باشي . پيش اين بچه ها.

پاسدار جواني دوان دوان آمد . كار ضروري با محمد داشت . قرار شد داخل ماشين حرفش را بزند . بروجردي در را باز كرد تا پاسدار جوان سوار شود . كاوه كه وضع را چنين ديد ، فوري يك ماشين ديگر هم آماده كرد تا ماشين محمد را اسكورت كند . روي ماشين دوشكا كارگذاشته بودند .

دو ماشين با هم به راه افتادند . محمد به درد دلهاي جوان پاسدار گوش مي داد گهگاه هم او را به صبر در مشكلات دعوت مي كرد .

ـ برادر جان ، هنوز تو اول راهي ! بايد طاقت داشته باشي . خداوند با صابرين است . نمي داني ، وقتي صبر مي كني و در زمان خودش مشكل حل مي شود ، چه لذتي مي بري . توكل به خدا داشته باش . هرچه خير در آن است ، به تو مي رسد .

به سه راهي نقده كه رسيدند ، به راننده اشاره كرد بايستد . جوان راننده ترمز كرد و كشيد كنار جاده . بروجردي به او گفت : داود جان ، توديگر برگرد .

ـ نه نمي شود . من با شما مي آيم . هرجا برويد !

ـ نه داوود جان ، تو برو اروميه پيش جلالي . بگو آن مسئله اي كه ديروز صحبتش را كرديم ، پيگيري كند .

داوود با لحن گريه دار گفت : آخر جلالي سفارش كرد در هيچ شرايطي از شما جدا نشوم .

ـ خب ، حالا من مي گويم برو اروميه . حرف مرا گوش نمي كني !

داوود مانده بود كه چه كند . نگران بود . دلهره بر دلش سنگيني مي كرد . در طول مسير لحظه اي چشم از بروجردي برنداشته بود . همه جا مواظبش بود . او كه همه جا و در همه سفرها سفارش به خواندن آيه الكرسي مي كرد ، در اين مسير خودش نخوانده بود . به ياد حرف محمد افتاد . اولين روزهايي كه راننده او شده بود ، به داوود سفارش كرده بود : هرجا كه مي روي ، حتماً آيه الكرسي را بخوان .

داوود پرسيده بود : خب ، اين بچه هايي كه هميشه مي خوانند ، ولي باز هم شهيد مي شوند چي ؟

بروجردي گفته بود : آن روز حتماً يادشان رفته …

داوود آهي كشيد و امروز خود فراموش كرده بود . در طول مسير چند بار اراده كرده بود ، به محمد تذكر بدهد كه آيه الكرسي را بخواند اما خجالت كشيده بود . چند لحظه دو دل ايستاد و محمد را نگاه كرد . اما نگاه محمد با نفوذتر بود و داوود سرش را پايين انداخت و برگشت . نمي خواست محمد فكر كند كه او به حرفش گوش نمي كند .

وقتي داوود به اروميه رسيد ، جلالي با ديدن او تعجب كرد .

ـ داوود ! تو اينجا چه مي كني ؟ كو محمد ؟ مگر نگفتم تنهايش نگذار !

داوود با صداي لرزانش گفت : اصرار كرد بيايم پيش شما . گفت مسئله اي كه ديروز صحبتش را كرديم ، حتماً پيگيري كنيد .

داوود اين را گفت و رفت طرف تلفن . جلالي پرسيد : مي خواهي به كسي زنگ بزني ؟

ـ نگرانم . مي خواهم زنگ بزنم مهاباد . از حال محمد بپرسم .

ـ چرا مگر اتفاقي افتاد ؟

ـ آخر امروز تا سه راهي نقده مواظبش بودم . محمد برخلاف هميشه كه آيه الكرسي مي خواند امروز فراموش كرد . آنقدر سرش به حرفها ودرددلهاي آن پاسدار گرم بود كه فراموش كرد .

در سه راهي نقده ، وقتي بروجردي داوود را پياده كرد ، خودش نشست پشت ماشين و حركت كرد . سه نفر ديگر عقب نشسته بودند . جاده خاكي بود و پر دست انداز و محمد آهسته مي راند . بيشتر منطقه را نگاه مي كرد . به نزديكي هاي پادگان شهيد شاه آبادي كه رسيد . دست اندازها بيشتر شد . محمد باز هم سرعت را كمتر كرد كمي جلوتر به آبگير كوچكي رسيدند . ماشين اول گذشت . بروجردي هم پشت سر آن وارد آبگير شد ولي در همان لحظه انفجاري عظيم ماشين را به هوا برد و تكه پايه هاي آن در گوشه و كنار افتاد . مين ضد تانك بود . از جمع پنج نفري كه داخل ماشين محمد بودند ، تنها او به شدت مجروح شد . بچه ها پايين پريدند و خواستند كاري بكنند اما

محمد …

خبر مثل برق و باد در كردستان پيچيد . جلالي ، سرهنگ آبشناسان ، ايزدي ، استاندار و فرماندهان سپاه و ارتش ، به بيمارستان اروميه آمدند . عده زيادي خون دادند . تا اگر محمد به خون نيازداشت ، آماده باشد . در ميان هياهو و نگراني مردم هليكوپتر بر زمين نشست . همه هجوم بردند . در اين چند ساعت انتظار ، حرفها و سخنان و حركات عجيب اين چند روزه محمد را به خاطر آورده بودند . در اين چند روز ، از همه حلاليت خواسته بود . همه را سفارش كرده بود كه با مردم مدارا كنند . در كردستان بمانند و … ايزدي صبح را به ياد آورد . صورت او را بوسيد و حلاليت طلبيده بود . بعد هم سفارش تيپ ويژه شهدا ، بچه ها و كردستان را كرده بود . ايزدي به گريه افتاد . اين حرف محمد هنوز در گوشش بود .

ـ حاجي جان ، نمي خواهم به خاطر من كارها را ول كنيد بياييد دنبال جنازه من ، برويد …

برانكارد را از هليكوپتر بر زمين گذاشتند . جلالي و ايزدي دو طرف آن ايستاده بودند ولي هيچ كدام جرأت نداشتند پارچه را از روي صورت محمد پس بزنند . در همين لحظه كسي كنار جنازه محمد نشست و پارچه را پس زد . جلالي به چهره بروجردي نگاه كرد . همان لبخند هميشگي را بر لب داشت . انگار در آن حالت هم داشت سفارش مي كرد : كردستان را تنها نگذار !

با ديدن خون تازه كه موهاي بلند محمد را خيس كرده بود ، همه روي زمين نشستند . صداي گريه و زاري بلند شد .

همه در اين فكر بودند كه چه كنند . بايد با فرمانده شان مي رفتند . ولي او كه از قبل سفارش كرده بود كردستان را تنها نگذارند . نه مي توانستند پيكر خونينش را تنها بگذارند و نه اين كه حرفش را عمل نكنند .

محمد تنهاي تنها به آسمانها رفته بود .

نظرات اخیر در بلاگ

cunter of my site

ورود